مدام فقط مارک سیگارم را عوض میکنم.خیال میکنم این حس بد و تهوع آورم بخاطر کیفیت بده سیگارهاست..یادم رفته به اتفاق های خوب زندگی ام که قرار بوده توی کوچه ی ما بیوفتد عمدا آدرس غلط داده اند.یادم رفته که سالهاست توی گور دسته جمعی آدمها زندگی میکنم و خودم را مثل کرم میخورم ..یادم رفته که چرا روی انگشت حلقه ام چسب زخم گذاشته ام تا یک چیزهایی از یک آدمی که اسمش را یادم رفته به یاد داشته باشم.. یادم رفته دنیای موازی ام را که یک منه بی درد در آن زندگی می کند و ته اندوهم به آن من "خوش بودم آسمانش رنگ نیلی داشت یا سبز کم رنگ..اصلا دیگر از من گذشته که بنشینم پاییز بیاید و مدام بنویسم و توی نوشته هایم هی عاشق شوم و دست آخر بدون بوسه و آغوش گرفتن های طولانی خودم با دستان خودم مجبور شوم از دستش بدهم تا آخر داستان تلخی شیرینی داشته باشد..راستش هوای سرد این روزها حالم را بدتر میکند.من به شال گردن عادت ندارم.همین خفگی پنهان که دور گلویم پیچیده کافیست..پ ن: عادت کردن را عادت کرده ام..همه چیز تمام می شود.
برچسب:
نویسنده: حدیث خلیلی
تاريخ: سه
شنبه
30 آبان
1402 ساعت: 13:31